Avsnitt

  • ▨ نام شعر: نسیمی از دیار آشتی

    ▨ شاعر: فریدون مشیری

    ▨ با صدای: فریدون مشیری

    ▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری

    ـــــــــــــــــ

    باری، اگرروزی کسی ازمن بپرسد

    چندی که دراین زمین بودی چه کردی؟

    من، می‌گشایم پیش رویش دفترم را

    گریان وخندان، برمی‌افرازم سرم را

    آنگاه، می‌گویم که : بذری «نوفشانده»ست،

    تا بشکفد، تا بر دهد، بسیار مانده‌ست.

    درزیرِ این نیلی‌سپهرِ بی‌کرانه

    چندان که یارا داشتم، در هر ترانه

    نامِ بلندِ عشق را تکرارکردم

    بااین صدای خسته، شاید، خفته‌ای را

    درچارسوی این جهان بیدار کردم

    من مهربانی را ستودم

    من با بدی پیکارکردم

    «پژمردن یک شاخه‌گل* را رنج بردم

    »مرگ قناری در قفس»** را غصه خوردم

    وزغصهٔ مَردُم، شبی صدبارمُردَم

     

    شرمنده ازخودنیستم گرچون مسیحا،

    آنجا که فریاد از جگر باید کشیدن

    من، با صبوری بر جگر دندان فشردم!

     

    اما اگر پیکار با نابخردان را

    شمشیرباید می‌گرفتم

    برمن مگیری {نگیری}، من به راه مهر رفتم.

    درچشم من، شمشیر در مشت،

    یعنی کسی را می‌توان کشت!

     

    در راهِ باریکی که از آن می گذشتیم،

    تاریکیِ بی‌دانشی بیداد می‌کرد

    ایمان به انسان، شب‌چراغ راه من بود!

    شمشیر، دستِ اهرمن بود!

    تنها سلاحِ من در این میدان، سخن بود!

     

    شعرم اگر در خاطری آتش نیفروخت

    اما دلم چون چوبِ تر، از هر دو سر سوخت

    برگی از این دفتر بخوان، شاید بگویی:

    -آیا که ازاین می توانَد بیشتر سوخت؟!

     

    شب‌های بی‌پایان نخفتم

    پیغامِ انسان را به انسان، باز گفتم

    حرفم نسیمی از دیارِ آشتی بود

    در خارزارِ دشمنی‌ها

    شاید که توفاتی گران بایست می‌بود

    تا برکَنَد بنیانِ این اهریمنی‌ها

    پیرانِ پیش از ما نصیحت‌وار گفتند:

    ...-دیرست ... دیرست...

    تاریکیِ روحِ زمین را

    نیرویِ صد چون ما، ندایی ...

  • ▨ نام شعر: آزادی (پشه ای در استکان)

    ▨ شاعر: فریدون مشیری

    ▨ با صدای: فریدون مشیری

    ▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری

    ـــــــــــــــــ

    پشّه‌ای در استکان آمد فرود

    تا بنوشد آنچه واپس مانده بود

    کودکی از شیطنت بازی‌کنان

    بَست با دستش دهانِ استکان

    پشّه دیگر طعمه‌اش را لب نزد

    جَست تا از دامِ کودک وارهد

    خشک‌لب می‌گشت حیران، راه‌جو

    زیر و بالا، بسته هر سو راهِ او

    روزنی می‌جُست در دیوار و در

    تا به آزادی رسد بار دگر

    هرچه بر جستِ تکاپو می‌فزود

    راهِ بیرون رفتن از چاهش نبود

    آنقدر کوبید بر دیوار سَر

    تا فرو افتاد خونین بال و پر

    جان گرامی بود و آن نعمت لذیذ

    لیک آزادی گرامی‌تر عزیز

    فریدون مشیری

  • Saknas det avsnitt?

    Klicka här för att uppdatera flödet manuellt.

  • ▨ نام شعر: نوارزش استاد (نوازنده)

    ▨ شاعر: فریدون مشیری

    ▨ با صدای: فریدون مشیری

    ▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری

    ـــــــــــــــــ

    نوازنده‌ای پیر و درمانده بود

    زخلقِ جهان روی گردانده بود

    نه از کهنه بر جای چیزی نه نو

    که از بهر روزی گذارد گرو

    یکی سازِ فرسوده در خانه داشت

    به بازار شد، در حراجش گذاشت

    غبارِ زمان بر رُخش ریخته

    زبان‌بسته، یک عمر آویخته

    گسسته ،گشوده زهم تارها

    چنان در خموشی که دیوارها

    بر او سا ل‌ها کس نیازیده دست

    مگر بغضِ او را تواند شکست

    فرو خفته در پردهایش نفس

    بسا لال مانده ز بیم عسس

    فروشنده فریاد آغاز کرد

    دو دینار قیمت بر آن ساز کرد

    چو تکرار و اصرار بسیار رفت

    به سختی بها تا سه دینار رفت

    جمالش نه در خوردِ بازار بود

    یکی بردهٔ بی‌خریدار بود

    نوازنده را غم بر آتش نشاند

    نهیبی دلش را به آتش کشاند

    سبُک، دستِ لرزان فراپیش برد

    غبار از رخِ همزبانش سترد

    به هر سیم دستِ نوازش کشید

    ز آواش بانگ موافق شنید

    به سامان رساندش ز آشفتگی

    رهانیدش از آن فرو خفتگی

    سزاوارِ سرپنجه آراستش

    به حالت، همان شد که می‌خواستش

    چنان گرم با ساز دمساز شد

    که درهای هفت آسمان باز شد

    دو هم‌درد پروردهٔ دست غم

    فتادند از جان و از دل به هم

    شکستند بی‌پرده بغضِ گران

    زجورِ زمانه حکا یتگران

    نوائی چنان دلکش و دل‌نواز

    که رهرو از ره، فرو مانده باز

    جهانی از آن حالِ خوش در شگفت

    که آتش به دل‌هایشان در گرفت

    دو هم‌دل خریدند بازار را

    فزودند جوشِ خریدار را

    به سودای آن سازِ خاطرنواز

    ز هر سو همه دست‌ها شد دراز

  • ▨ نام شعر: کوچه (بی تو مهتاب شبی)

    ▨ شاعر: فریدون مشیری

    ▨ با صدای: فریدون مشیری

    ▨ پالایش و تنظیم: شهروز

    ــــــــــــــــــــــــ

    بی تو مهتاب‌شبی، باز از آن کوچه گذشتم

    همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم

    شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

    شدم آن عاشق دیوانه که بودم

    در نهان‌خانه‌ی جانم، گل یاد تو درخشید

    باغ صد خاطره خندید

    عطر صد خاطره پیچید

    یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

    پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

    ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

    تو؛ همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

    من؛ همه محو تماشای نگاهت

    آسمان صاف و شب آرام

    بخت خندان و زمان رام

    خوشه‌ی ماه فرو ریخته در آب

    شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب

    شب و صحرا و گل و سنگ

    همه دلداده به آواز ِشباهنگ

     یادم آید، تو به من گفتی:

    از این عشق حذر کن

    لحظه‌ای چند بر این آب نظر کن

    آب آیینه‌ی عشق ِ گذران است

    تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است،

    باش فردا، که دلت با دگران است

    تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن

    با تو گفتم:‌ حذر از عشق!؟ ندانم

    سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم

    نتوانم

    روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد

    چون کبوتر، لب بام تو نشستم

    تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم

    باز گفتم که: تو صیادی و من آهوی دشتم

    تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

    حذر از عشق ندانم، نتوانم

    اشکی از شاخه فرو ریخت

    مرغ شب، ناله ی تلخی زد و بگریخت

    اشک در چشم تو لرزید

    ماه بر عشق تو خندید

    یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

    پای در دامن اندوه کشیدم

    نگسستم، نرمیدم

    رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم

    نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

    نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم

    بی تو اما، به چه حالی، من از آن کوچه گذشتم

  • ▨ نام شعر: هنگام که گریه می دهد ساز

    ▨ شاعر: نیما یوشیج

    ▨ با صدای: احمد کیایی

    ▨ پالایش و تنظیم: شهروز

    ـــــــــــــــــ

    از دل و دیده گرامی‌تر هم

    آیا هست؟

    - دست،

    آری، ز دل و دیده گرامی‌تر:

    دست!

    زین همه گوهر پیدا و نهان در تن و جان

    بی‌گمان دست گرانقدرتر است

    هر چه حاصل کنی از دنیا

    دستاورد است

    هر چه اسباب جهان باشد در روی زمین

    دست دارد همه را زیرِ نگین

    سلطنت را که شنیده‌ست چنین؟

    شرف دست همین بس که نوشتن با اوست

    خوش‌ترین مایهٔ دلبستگی من با اوست .

    در فروبسته‌ترین دشواری

    در گرانبارترین نومیدی

    بارها بر سرخود بانگ زدم :

    - هیچت ار نیست مخور خون جگر

    دست که هست!

    بیستون را یاد آر

    دست‌هایت را بسپار به کار

    کوه را چون پَر کاه از سر راهت بردار !

    وه چه نیروی شگفت‌انگیزی است 

    دست‌هایی که به هم پیوسته است!

    به یقین، هر که به هر جای، در آید از پای

    دست‌هایش بسته است

    دست در دستِ کسی

    یعنی: پیوند دو جان

    دست در دست کسی

    یعنی: پیمان دو عشق

    دست در دست کسی داری اگر ،

    دانی، دست

    چه سخن ها که بیان می کند از دوست به دوست؛

    لحظه ای چند که از دست طبیب

    گرمی مهر به پیشانی بیمار رسد؛

    نوشداروی شفا بخش‌تر از داروی اوست

    چون به رقص آیی و سرمست برافشانی دست

    پرچم شادی و شوق است که افراشته‌ای

    لشکر غم خورد از پرچم دست تو شکست

    دست، گنجینه مهر و هنر است :

    خواه بر پردهٔ ساز

    خواه در گردنِ دوست

    خواه بر چهرهٔ نقش

    خواه بر دندهٔ چرخ

    خواه بر دستهٔ داس

    خواه در یاری نابینایی

    خواه در ساختن فردایی

    آنچه آتش به دلم می‌زند، اینک، هر دم

    سرنوشت بشرست

    داده با تلخی غم‌های دگر دست به هم !

    بار این درد و دریغ است که ما

    تیرهامان به هدف نیک رسیده است، ولی

    دست هامان، نرسیده است به هم !

    ▨ 

    فریدون مشیری

    ۱۳۲۹

  • ▨ نام شعر: نرم نرمک می‌رسد اینک بهار (خوش به حال غنچه های نیمه باز)

    ▨ شاعر: فریدون مشیری

    ▨ با صدای: فریدون مشیری

    ▨ پالایش و تنظیم: شهروز

    ــــــــــــــــــــــ

    بوی باران بوی سبزه بوی خاک

    شاخه‌های شسته، باران‌خورده، پاک

    آسمان آبی و ابر سپید

    برگ‌های سبزِ بید

    عطر نرگس رقص باد

    نغمه‌ی شوقِ پرستوهای شاد

    خلوتِ گرم کبوترهای مست

    نرم‌نرمک می‌رسد اینک بهار

    خوش به حال روزگار

    خوش به حال چشمه‌ها و دشت‌ها

    خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها

    خوش به حال غنچه‌های نیمه‌باز

    خوش به حال دختر میخک که می‌خندد به ناز

    خوش به حال جام لبریز از شراب

    خوش به حال آفتاب

    ای دل من گرچه در این روزگار

    جامه‌ی رنگین نمی‌پوشی به کام

    باده‌ی رنگین نمی‌نوشی ز جام

    نقل و سبزه در میان سفره نیست

    جامت از آن مِی که می‌باید، تهی‌ست

    ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

    ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

    ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

    گر نکوبی شیشه‌ی غم را به سنگ

    هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ

    فریدون مشیری

    از دفتر شعر ابر و کوچه

  • ▨ نام شعر: ریشه در خاک

    ▨ شاعر: فریدون مشیری

    ▨ با صدای: شاعر و حسین علیزاده

    ▨ موسیقی: zack hemsey the way

    ▨ پالایش و تنظیم: شهروز

    ـــــــــــــــــــــــــــ

    تو از این دشتِ خشکِ تشنه روزی کوچ خواهی کرد

    و اشک من تو را بدرود خواهد گفت

    نگاهت تلخ و افسرده‌ست

    دلت را خار خار ِ ناامیدی سخت آزرده‌ست

    غم این نابه‌سامانی همه توش و توانت را ز تن بُرده‌ست

    تو با خون و عرق، این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی

    تو با دست تهی با آن همه طوفانِ بنیان‌کن دَر افتادی

    تو را کوچیدن از این خاک، دل برکندن از جان است

    تو را با برگ‌برگِ این چمن پیوندِ پنهان است

    تو را این ابر ِ ظلمت‌گستر ِ بی‌رحم ِ بی‌باران 

    تو را این خشک‌سالی‌های پی در پی

    تو را از نیمه ره برگشتن ِ یاران

    تو را تزویر غمخواران

    ز پا افکند

    تو را هنگامۀ شوم شغالان

    بانگ بی‌تعطیل زاغان

    در ستوه آورد

    تو با پیشانی پاک نجیبِ خویش

    که از آن سویِ گندم‌زار

    طلوع با شکوهش خوش‌تر از صد تاج ِ خورشید است؛

    تو با آن گونه‌های سوخته از آفتابِ دشت

    تو با آن چهره‌ی افروخته از آتش ِ غیرت

    -که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است-

    تو با چشمانِ غم‌باری

    ـ که روزی چشمه‌ی ِ جوشان ِشادی بود

    اینک حسرت و افسوس، بر آن

    سایه افکنده‌ست ـ خواهی رفت

    و اشکِ من تو را بدرورد خواهد گفت

    من اینجا ریشه در خاکم

    من اینجا عاشق این خاکِ از آلودگی پاکم

    من اینجا تا نفس باقی‌ست می‌مانم

    من از اینجا چه می‌خواهم، نمی‌دانم

    امید روشنایی گرچه در این تیره گی‌ها نیست

    من اینجا باز در این دشتِ خشکِ تشنه، می‌رانم

    من اینجا روزی آخر از دل این خاک، با دستِ تهی

    گُل بر می‌افشانم

    من اینجا روزی آخر از ستیغ ِ کوه، چون خورشید

    سرود ِ فتح می‌خوانم

    و می‌دانم

    تو روزی باز خواهی گشت

    توضیح مشیری درباره‌ی این شعر: ریشه در خاک داستان مختصری دارد؛ یک وقت خدای نکرده بعضی‌ها به خودشون نگیرند که چون به دلایلی به هر حال وطن عزیزشان را ترک کرده‌اند من قصد ملامتی دارم به

  • ▨ نام شعر: ای عشق (پنج رباعی عاشقانه در ستایش عشق) 

    ▨ شاعر: فریدون مشیری

    ▨ با صدای: فریدون مشیری

    ▨ پالایش و تنظیم: شهروز

    ــــــــــــــــــــــ

    ای عشق! شکسته‌ایم، مشکن ما را

    این‌گونه به خاکِ ره میافکن ما را

    ما در تو به چشمِ دوستی می‌بینیم

    ای دوست! مبین به چشمِ دشمن ما را

    ای عشق! پناهگاه پنداشتمت

    ای چاهِ نهفته، راه پنداشتمت

    ای چشم سیاه، آه، ای چشم سیاه!

    آتش بودی؛ نگاه پنداشتمت

    ای عشق! غمِ تو سوخت بسیار مرا

    آویخت مسیح‌وار بر دار مرا

    چندان که دلت خواست بیازار مرا

    مگذار مرا ز دست، مگذار مرا!

    ای عشق! در آتشِ تو فریاد خوش است

    هرکس که در آتشِ تو افتاد خوش است

    بیداد خوش است از تو، وز هستی ما

    خاکسترکی سپرده بر باد خوش است

    ای دل به کمالِ عشق آراستمت

    وز هرچه به غیر عشق پیراستمت

    یک عمر اگر سوختم و کاستمت

    امروز چنان شدی که می‌خواستمت

    فریدون مشیری

    از دفتر شعر دیار آشتی

  • ▨ نام شعر: به تو می‌اندیشم (آخریم جرعه‌ی این جام تهی را تو بنوش)

    ▨ شاعر: فریدون مشیری

    ▨ با صدای: فریدون مشیری

    ▨ پالایش و تنظیم: شهروز

    ـــــــــــــ

    همه می‌پرسند

    چيست در زمزمه مبهم آب؟

    چيست در همهمه‌ی دلکش ِبرگ؟

    چيست در بازی ِآن ابر سپيد، روي اين آبي ِ آرام ِ بلند

    که تو را می‌برد اين گونه به ژرفای خيال؟

    چيست در خلوت ِ خاموش ِ کبوترها؟

    چيست در کوشش ِ بی‌حاصل ِ موج؟

    چيست در خنده‌ی جام

    که تو چندين ساعت، مات و مبهوت به آن می‌نگری؟

    نه به ابر، نه به آب، نه به برگ

    نه به اين آبی ِ آرام ِ بلند

    نه به اين خلوت ِخاموش ِ کبوترها

    نه به اين آتش ِ سوزنده که لغزيده به جام

    من به اين جمله نمی‌انديشم

    من مناجات درختان را هنگام سحر

    رقص عطر ِ گل ِ يخ را با باد

    نفس ِ پاک شقايق را در سينه‌ی کوه

    صحبت ِ چلچله‌ها را با صبح

    نبض پاينده‌ی هستي را در گندم‌زار

    گردش رنگ و طراوت را در گونه‌ی گل

    همه را می‌شنوم، می‌بينم

    من به اين جمله نمی‌انديشم

    به تو می‌انديشم

    اي سرپا همه خوبی

    تک و تنها به تو می‌انديشم

    همه‌وقت، همه‌جا

    من به هر حال که باشم به تو می‌انديشم

    تو بدان اين را، تنها تو بدان

    تو بيا؛

    تو بمان با من، تنها تو بمان

    جاي مهتاب به تاريکي ِ شب‌ها تو بتاب

    من فدای تو، به جای همه گل‌ها؛ تو بخند

    اينک اين من که به پاي تو در افتادم باز؛

    ريسماني کن از آن موي دراز؛

    تو بگير؛ تو ببند؛

    پاسخ ِ چلچله‌ها را تو بگو

    قصه‌ی ابر هوا را تو بخوان

    تو بمان با من، تنها تو بمان

    در دل ِ ساغر ِ هستی، تو بجوش

    من همين يک نفس از جرعه‌ی جانم باقيست؛

    آخرين جرعه‌ی این جام تهی را تو بنوش

  • ▨ نام شعر: دوستی (دل من دیر زمانیست که می‌پندارد)

    ▨ شاعر: فریدون مشیری

    ▨ با صدای: فریدون مشیری

    ▨ پالایش و تنظیم: شهروز

    ـــــــــــــــــ

    دل من دیر زمانی است که می پندارد

    دوستی نیز گلی است

    مثل نیلوفر و ناز

    ساقه‌ی ترد ِ ظریفی دارد

    بی‌گمان سنگدل است آنکه روا می‌دارد

    جان این ساقه‌ی نازک را، دانسته بیازارد

    در زمینی که ضمیر من و توست

    از نخستین دیدار

    هر سخن، هر رفتار

    دانه‌هایی است که می‌افشانیم

    برگ و باری است که می‌رویانیم

    آب و خورشید و نسیم‌اش مهر است

    گر بدان گونه که بایست به بار آید

    زندگی را به دل انگیزترین چهره بیاراید

    آن چنان با تو درآمیزد این روح لطیف

    که تمنای وجودت همه او باشد و بس

    بی‌نیازت سازد، از همه‌چیز و همه‌کس

    زندگی، گرمی دل‌های به هم پیوسته ست

    تا در آن دوست نباشد، همه درها بسته ست

    در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز

    عطر جان پرور عشق

    گر به صحرای نهادت نوزیده است هنوز

    دانه‌ها را باید از نو کاشت

    آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان

    خرج می‌باید کرد

    رنج می‌باید برد

    دوست می‌باید داشت

    با نگاهی که در آن نور ببارد لبخند

    دست یکدیگر را

    بفشاریم به مهر

    جام دل‌هامان را

    مالامال از یاری، غم‌خواری

    بسپاریم به آواز بلند؛

    شادی ِ روی ِ تو

    ای دیده به دیدار ِ تو شاد

    باغ جانت همه وقت از اثر ِصحبت دوست

    تازه

    عطرافشان

    گلباران باد

  • ▨ نام شعر: گرگ

    ▨ شاعر: فریدون مشیری

    ▨ با صدای: فریدون مشیری و داریوش اقبالی

    ▨ پالایش و تنظیم: شهروز

    ــــــــــــــــــــــ

    گفت دانایی که گرگی خیره‌سر

    هست پنهان در نهاد ِ هر بشر

    لاجرم جاری است پیکاری سترگ

    روز و شب، ما بین این انسان و گرگ

    زور و بازو چاره‌ی این گرگ نیست

    صاحب ِ اندیشه داند چاره چیست

    ای بسا انسان رنجور ِ پریش

    سخت پیچیده گلوی گرگ خویش

    وی بسا زور آفرین مرد ِ دلیر

    هست در چنگال ِ گرگ ِ خود اسیر

    هرکه گرگش را در اندازد به خاک

    رفته‌رفته می‌شود انسان ِ پاک

    و آن که از گرگش خورَد هر دم شکست

    گرچه انسان می‌نماید؛ گرگ هست

    وانکه با گرگش مدارا می‌کند

    خلق و خوی گرگ پیدا می‌کند

    در جوانی جان ِ گرگت را بگیر

    وای اگر این گرگ گردد با تو پیر

    روز پیری، گر که باشی همچو شیر

    ناتوانی در مصافِ گرگ پیر

    مردمان گر یکدیگر را می‌درند

    گرگ‌هاشان رهنما و رهبرند

    این که انسان است این سان دردمند

    گرگ ها فرمانروایی می‌کنند

    و آن ستمکاران که با هم محرم‌اند

    گرگ‌هاشان آشنایان ِ هم اند

    گرگ‌ها همراه و انسان‌ها غریب

    با که باید گفت این حال عجیب؟

    فریدون مشیری از دفتر شعر از دیار آشتی

  • ▨ نام شعر: همراه

    ▨ شاعر: فریدون مشیری

    ▨ با صدای: فریدون مشیری

    ▨ پالایش و تنظیم: شهروز

    ــــــــــــــــــــــ

    این کیست گشوده خوش‌تر از صبح

    پیشانیِ بی‌کرانه در من؟

    وین چیست که می‌زند پر و بال

    همراهِ غم شبانه در من؟

    از شوقِ کدام گل، شکفته‌ست

    این باغِ پر از جوانه در من؟

    وز شورِ کدام باده افتد

    این گریه‌ی بی‌بهانه در من؟

    جادوی کدام نغمه‌ساز است

    افروخته این ترانه در من؟

    فریاد هزار بلبل مست

    پیوسته کشد زبانه در من

    ای هم‌رهِ جاودانه بیدار

    چون جوشِ شرابخانه در من

    تنها تو بخواه تا بماند

    این آتش جاودانه در من

    فریدون مشیری

    از دفتر شعر از خاموشی

  • ▨ نام شعر: همیشه با تو

    ▨ شاعر: فریدون مشیری

    ▨ با صدای: فریدون مشیری

    ▨ پالایش و تنظیم: شهروز

    _________

    معنای زنده بودن ِ من، با تو بودن است

    نزديک، دور

    سير، گرسنه

    رها، اسير

    دلتنگ، شاد

    آن لحظه‌ای که بيی تو سر آيد مرا مباد

    مفهوم ِ مرگِ من

    در راه ِ سرفرازی ِ تو،

    در کنار تو مفهوم زندگي‌ است

    معنای عشق نيز در سرنوشت من

    با تو، هميشه با تو، برای تو زيستن