Avsnitt

  • «««««🍷می‌بهـا»»»»»

    غزل نمره ۴۷۱

    مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن

    ز دلبرم که رساند نوازش قلمی؟

    کجاست پيک صبا گر همی کند کرمی؟

    قياس کردم و تدبير عقل در ره عشق

    چو شبنمی است که بر بحر می‌کشد رقمی

    بيا که خرقه‌ی من گرچه رهن ميکده‌هاست

    ز مال وقف نبينی به نام من درمی

    حديث چون و چرا دردسر دهد ای دل

    پياله گير و بياسا ز عمر خويش دمی

    طبيب راه‌نشين درد عشق نشناسد

    برو به دست کن ای مرده‌دل مسيح‌دمی

    دلم گرفت ز سالوس و طبل زير گليم

    به آن که بر در ميخانه برکشم علمی

    بيا که وقت‌شناسان دو کون بفروشند

    به يک پياله می صاف و صحبت صنمی

    دوام عيش و تنعم نه شيوه‌ی عشق است

    اگر معاشر مایی بنوش نيش غمی

    نمی‌کنم گله‌ای ليک ابر رحمت دوست

    به کشته‌زار جگرتشنگان نداد نمی

    چرا به يک نی قندش نمی‌خرند آن کس

    که کرد صد شکرافشانی از نی قلمی؟

    سزای قدر تو شاها به دست حافظ نيست

    جز از نیاز شبی و دعای صبحدمی



    Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
  • «««««🍷می‌بهـا»»»»»

    غزل نمره ۴۷۰

    فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن

    سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی

    دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی

    چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو؟

    ساقیا جامی به من ده تا بياسايم دمی

    زيرکی را گفتم اين احوال بين خنديد و گفت

    صعب روزی بوالعجب کاری پريشان عالمی

    سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل

    شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی

    در طريق عشقبازی امن و آسايش بلاست

    ريش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی

    اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نيست

    رهروی بايد جهان‌سوزی نه خامی بی‌غمی

    آدمی در عالم خاکی نمی‌آيد به دست

    عالمی ديگر ببايد ساخت وز نو آدمی

    خيز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهيم

    کز نسيمش بوی جوی موليان آيد همی

    گريه‌ی حافظ چه سنجد پيش استغنای عشق

    کاندر اين توفان نمايد هفت دريا شبنمی



    Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
  • Saknas det avsnitt?

    Klicka här för att uppdatera flödet manuellt.

  • «««««🍷می‌بهـا»»»»»

    غزل نمره ۴۶۹

    مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن

    اَتَت رَوائِحُ رَندِ الحِمیٰ وَ زادَ غِرامي

    فدای خاک در دوست باد جان گرامی

    پيام دوست شنيدن سعادت است و سلامت

    مَنِ المُبَّلِغُ عَنّي اِلیٰ سُعادَ سَلامي؟

    بیا به شام غریبان و آب ديده‌ی من بین

    به سان باده‌ی صافی در آبگينه‌ی شامی

    اِذا تَغَرَّدَ عَن ذِي الاَراکِ طائِرُ خَيرٍ

    فَلا تَفَرَّدَ عَن رَوضِها اَنِينُ حَمامي

    بسی نماند که روز فراق یار سر آید

    رَاَيتُ مِن هَضَباتِ الحِمیٰ قِبابَ خيامي

    خوشا دمی که درآیی و گویمت به سلامت

    قَدَمتَ خَيرَ قُدومٍ نَزَلتَ خَير مُقامي

    بَعِدتُ مِنکَ و قَد صِرتُ ذائِباً کَهِلالٍ

    اگر چه روی چو ماهت ندیده‌ام به تمامی

    و اِن دُعيتُ بِخُلدٍ و صِرتُ ناقِضَ عَهدٍ

    فَما تَطَيَّبَ نَفسي و مَا استَطابَ مَنامي

    امید هست که زودت به بخت نیک ببینم

    تو شاد گشته به فرماندهی و من به غلامی

    چو سِلک در خوشاب است شعر نغز تو حافظ

    که گاه لطف سبق می‌برد ز نظم نظامی



    Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
  • «««««🍷می‌بهـا»»»»»

    غزل نمره ۴۶۸

    فعلات و فاعلاتن فعلات و فاعلاتن

    که برد به نزد شاهان ز من گدا پيامی

    که به کوی بزم درد‌نوشان دو هزار جم به جامی؟

    شده‌ام خراب و بدنام و هنوز اميدوارم

    که به همت عزيزان برسم به نيک‌نامی

    تو که کيميافروشی نظری به قلب ما کن

    که بضاعتی نداريم و فکنده‌ايم دامی

    عجب از وفای جانان که تفقدی نفرمود

    نه به نامه‌ای پيامی نه به خامه‌ای سلامی

    اگر اين شراب خام است اگر آن حريف پخته

    به هزار بار بهتر ز هزار پخته خامی

    ز رهم ميفکن ای شيخ به دانه‌های تسبيح

    که چو مرغ زيرک افتد نفتد به هيچ دامی

    سر خدمت تو دارم بخرم به لطف و مفروش

    که چو بنده کمتر افتد به مبارکی غلامی

    به کجا برم شکايت به که گويم اين حکايت

    که لبت حيات ما بود و نداشتی دوامی

    بگشای تير مژگان و بريز خون حافظ

    که چنان کشنده‌ای را نکند کس انتقامی



    Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
  • «««««🍷می‌بهـا»»»»»

    غزل نمره ۴۶۷

    فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن

    زان می عشق کزو پخته شود هر خامی

    گر چه ماه رمضان است بياور جامی

    روزها رفت که دست من مسکين نگرفت

    ساق شمشادقدی ساعد سيم‌اندامی

    روزه هر چند که مهمان عزيز است ای دل

    صحبتش موهبتی دان و شدن انعامی

    مرغ زيرک به در خانقه اکنون نپرد

    که نهاده‌ست به هر مجلس وعظی دامی

    گله از زاهد بدخو نکنم رسم اين است

    که چو صبحی بدمد در پی‌اش افتد شامی

    يار من چون بخرامد به تماشای چمن

    برسانش ز من ای پيک صبا پيغامی

    آن حريفی که شب و روز می صاف کشد

    بود آيا که کند ياد ز دردآشامی؟

    حافظا گر ندهد داد دلت آصف عهد

    کام دشوار به دست آوری از خودکامی



    Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
  • «««««🍷می‌بهـا»»»»»

    غزل نمره ۴۶۶

    مفعول و مفاعیلن مفعول و مفاعیلن

    اين خرقه که من دارم در رهن شراب اولی

    وين دفتر بی‌معنی غرق می ناب اولی

    چون عمر تبه کردم، چندان که نگه کردم

    در کنج خراباتی افتاده خراب اولی

    چون مصلحت‌انديشی دور است ز درويشی

    هم سينه پر از آتش هم ديده پرآب اولی

    من حالت زاهد را با خلق نخواهم گفت

    اين قصه اگر گويم با چنگ و رباب اولی

    تا بی‌سروپا باشد اوضاع فلک زين دست

    در سر هوس ساقی در دست شراب اولی

    از همچو تو دلداری دل برنکنم آری

    چون تاب کشم باری زان زلف به‌تاب اولی

    چون پير شدی حافظ از ميکده بيرون آی

    رندی و هوسناکی در عهد شباب اولی



    Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
  • «««««🍷می‌بهـا»»»»»

    غزل نمره ۴۶۵

    مفعول و فاعلات و مفاعیل و فاعلن

    رفتم به باغ تا که بچینم سحر گلی

    آمد به گوش ناگهم آواز بلبلی

    مسکين چو من به عشق گلی گشته مبتلا

    و اندر چمن فکنده ز فرياد غلغلی

    می‌گشتم اندر آن چمن و باغ دم به دم

    می‌کردم اندر آن گل و بلبل تاملی

    گل يار حسن گشته و بلبل قرين عشق

    آن را تفضلی نه و اين را تبدلی

    چون کرد در دلم اثر آواز عندليب

    گشتم چنان که هيچ نماندم تحملی

    بس گل شکفته می‌شود اين باغ را ولی

    کس بی‌بلای خار نچيده‌ست از او گلی

    حافظ مدار اميد فرج از مدار چرخ

    دارد هزار عيب و ندارد تفضلی



    Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
  • «««««🍷می‌بهـا»»»»»

    غزل نمره ۴۶۴

    مفعول و فاعلاتن مفعول و فاعلاتن

    بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالی

    خوش باش زان که نبود اين هر دو را زوالی

    در وهم می‌نگنجد کاندر تصور عقل

    آيد به هيچ معنی زين خوبتر مثالی

    شد حظ عمر حاصل گر زان که با تو ما را

    هرگز به عمر روزی روزی شود وصالی

    آن دم که با تو باشم يک سال هست روزی

    وان دم که بی تو باشم يک لحظه هست سالی

    چون من خيال رويت جانا به خواب بينم؟

    کز خواب می‌نبيند چشمم بجز خيالی

    رحم آر بر دل من کز مهر روی ماهت

    شد شخص ناتوانم باريک چون هلالی

    حافظ مکن شکايت گر وصل دوست خواهی

    زين بيشتر ببايد بر هجرت احتمالی



    Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
  • «««««🍷می‌بهـا»»»»»

    غزل نمره ۴۶۳

    مفاعیلن مفاعیلن مفاعیل

    سلامُ اللهِ ما کَرَّ اللَّيالي

    و جاوَبتِ المَثاني و المَثالي

    عليٰ وادِي الاَراکِ و مَن عليها

    و دارٍ باللِّویٰ فوقَ الرِّمالي

    دعاگوی غريبان جهانم

    و اَدعو بِالتَّواتُر و التَّوالي

    به هر منزل که رو آرد (خدایا) خدا را

    نگه دارش به لطف لايزالی

    منال ای دل که در زنجير زلفش

    همه جمعيت است آشفته‌حالی

    ز خطّت صد جمال ديگر افزود

    که عمرت باد صد سال جلالی

    تو می‌بايد که باشی ور نه سهل است

    زيانِ مايه‌ی جاهی و مالی

    بر آن نقاش قدرت آفرين باد

    که گرد مه کشد خط هلالی

    فَحُبُّک راحتي في کُلِ حينٍ

    و ذِکرُک مونسي في کلِ حالي

    سويدای دل من تا قيامت

    مباد از شوق و سودای تو خالی

    کجا يابم وصال چون تو شاهی

    من بدنام رند لاابالی؟

    خدا داند که حافظ را غرض چيست

    و عِلمُ اللّٰهِ حَسبي مِن سوالي



    Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
  • «««««🍷می‌بهـا»»»»»

    غزل نمره ۴۶۲

    مفعول و فاعلاتن مفعول و فاعلاتن

    يا مُبسِماً يُحاکي دُرجاً مِن اللّآلي

    يا رب چه درخور آمد گِردش خط هلالی

    حالی خيال وصلت خوش می‌دهد فريبم

    تا خود چه نقش بازد اين صورت خيالی

    می ده که گر چه گشتم نامه‌سياه عالم

    نوميد کی توان بود از لطف لايزالی

    ساقی بيار جامی و از خلوتم برون کش

    تا در به در بگردم قلاش و لاابالی

    از چار چيز مگذر گر عاقلی و زيرک

    امن و شراب بی‌غش، معشوق و جای خالی

    چون نيست نقش دوران در هيچ حال ثابت

    حافظ مکن شکايت تا می خوريم حالی

    صافی‌ست جام خاطر در دور آصف عهد

    قُم فَاسقِني رَحيقاً اَصفيٰ مِن الزُّلالي

    المُلکُ قَد تَباهي مِن جَدَّه و جِدِّه

    يا رب که جاودان باد اين قدر و اين معالی

    مسندفروز دولت کان شکوه و شوکت

    برهان ملک و ملت بونصر بوالمعالی



    Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
  • «««««🍷می‌بهـا»»»»»

    غزل نمره ۴۶۱

    مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن

    کتبتُ قصةَ شوقي و مَدمَعي باکي

    بيا که بی تو به جان آمدم ز غمناکی

    بسا که گفته‌ام از شوق با دو ديده‌ی خود

    اَيا منازلَ سلمي فَاين سَلماکی

    عجيب واقعه‌ای و غريب حادثه‌ای

    اَنَا اصطَبَرتُ قَتيلاً و قاتلي شاکي

    که را رسد که کند عيب دامن پاکت

    که همچو قطره که بر برگ گل چکد پاکی

    ز خاک پای تو داد آب روی لاله و گل

    چو کلک صنع رقم زد به آبی و خاکی

    صبا عبيرفشان گشت ساقيا برخيز

    و هاتِ شمسةَ کَرمٍ مُطَيِّبٍ زاکي

    دَعِ التَّکاسُلَ تَغنَم فَقَد جَريٰ مَثَلٌ

    که زاد راهروان چستی است و چالاکی

    اثر نماند ز من بی شمايلت آری

    اَريٰ مَآثِرَ مَحيايَ من مُحيّاکي

    ز وصف حسن تو حافظ چگونه نطق زند

    که همچو صنع خدایی ورای ادراکی



    Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
  • «««««🍷می‌بهـا»»»»»

    غزل نمره ۴۶۰

    مفاعیلن مفاعیلن مفاعیل

    سُليميٰ مُنذُ حَلَّت بالعِراقي

    الُاقي مِن نواها، ما اُلاقي

    الا ای ساروان منزل دوست

    اِلي رُکبانِکم طالَ اشتياقي

    خرد در زنده‌رود انداز و می نوش

    به گلبانگ جوانان عراقی

    رَبيعُ العمر في مَرعيٰ حِماکُم

    حَماکَ اللهُ يا عهد التَّلاقي

    بيا ساقی بده رطل گرانم

    سَقاکَ اللهُ مِن کَأسٍ دِهاقي

    جوانی باز می‌آرد به يادم

    سماع چنگ و دست‌افشان ساقی

    می باقی بده تا مست و خوشدل

    به ياران برفشانم عمر باقی

    درونم خون شد از ناديدن دوست

    اَلا تَعساً لِايَّامِ الفِراقي

    دُموعي بَعدَکُم لا تَحقِروها

    فَکَم بَحرٍ عميقٍ مِن سَواقي

    دمی با نيکخواهان متفق باش

    غنيمت دان امور اتفاقی

    بساز ای مطرب خوشخوان خوشگو

    به شعر فارسی صوت عراقی

    عروسی بس خوشی ای دختر رز

    ولی گه‌گه سزاوار طلاقی

    مسيحای مجرد را برازد

    که با خورشيد سازد هم‌وثاقی

    وصال دوستان روزی ما نيست

    بخوان حافظ غزل‌های فراقی



    Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
  • «««««🍷می‌بهـا»»»»»

    غزل نمره ۴۵۹

    مفعول و فاعلات و مفاعیل و فاعلن

    زين خوش رقم که بر گل رخسار می‌کشی

    خط بر صحيفه‌ی گل و گلزار می‌کشی

    اشک حرم‌نشين نهانخانه‌ی مرا

    زان سوی هفت پرده به بازار می‌کشی

    هر دم به ياد آن لب ميگون و چشم مست

    از خلوتم به خانه‌ی خمار می‌کشی

    کاهل‌روی چو باد صبا را به بوی زلف

    هر دم به قيد سلسله در کار می‌کشی

    گفتی سر تو بسته‌ی فتراک ما شود

    سهل است اگر تو زحمت اين بار می‌کشی

    با چشم و ابروی تو چه تدبير دل کنم

    وه زين کمان که بر من بيمار می‌کشی

    بازآ که چشم بد ز رخت دور می‌کند

    ای تازه‌گل که دامن از اين خار می‌کشی

    حافظ دگر چه می‌طلبی از نعيم دهر؟

    می می‌خوری و طره‌ی دلدار می‌کشی



    Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
  • «««««🍷می‌بهـا»»»»»

    غزل نمره ۴۵۸

    فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن

    ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشی

    بی زر و گنج به صد حشمت قارون باشی

    در مقامی که صدارت به فقيران بخشند

    چشم دارم که به جاه از همه افزون باشی

    در ره منزل ليلی که خطرهاست در آن

    شرط اول قدم آن است که مجنون باشی

    نقطه‌ی عشق نمودم به تو هان سهو مکن

    ور نه چون بنگری از دايره بيرون باشی

    کاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش

    کی روی؟ ره ز که پرسی؟ چه کنی؟ چون باشی؟

    تاج شاهی طلبی گوهر ذاتی بنمای

    ور خود از گوهر جمشيد و فريدون باشی

    ساغری نوش کن و جرعه بر افلاک فشان

    چند و چند از غم ايام جگرخون باشی؟

    حافظ از فقر مکن ناله که گر شعر اين است

    هيچ خوشدل نپسندد که تو محزون باشی



    Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
  • «««««🍷می‌بهـا»»»»»

    غزل نمره ۴۵۷

    مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن

    هزار جهد بکردم که يار من باشی

    مرادبخش دل بی‌قرار من باشی

    شبی به کلبه‌ی احزان عاشقان آیی

    دمی ندیم دل سوگوار من باشی

    چراغ ديده‌ی شب‌زنده‌دار من گردی

    انيس خاطر اميدوار من باشی

    از آن عقيق که خونين دلم ز عشوه‌ی او

    اگر کنم گله‌ای غمگسار من باشی

    چو خسروان ملاحت به بندگان نازند

    تو در ميانه خداوندگار من باشی

    در آن چمن که بتان دست عاشقان گيرند

    گرت ز دست برآيد نگار من باشی

    من اين مراد ببينم به خود که نيم‌شبی

    به جای اشک روان در کنار من باشی

    شود غزاله‌ی خورشيد صيد لاغر من

    گر آهویی چو تو يک دم شکار من باشی

    سه بوسه کز دو لبت کرده‌ای وظيفه من

    اگر ادا نکنی قرض‌دار من باشی

    من ار چه حافظ شهرم جوی نمی‌ارزم

    مگر تو از کرم خويش يار من باشی



    Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
  • «««««🍷می‌بهـا»»»»»

    غزل نمره ۴۵۶

    فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن

    نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی

    که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی

    چنگ در پرده همين می‌دهدت پند ولی

    وعظت آن گاه کند سود که قابل باشی

    من نگويم که کنون با که نشين و چه بنوش

    که تو خود دانی اگر زيرک و عاقل باشی

    در چمن هر ورقی دفتر حالی دگر است

    حيف باشد که ز کار همه غافل باشی

    نقد عمرت ببرد غصه‌ی دنيا به گزاف

    گر شب و روز در اين فکرت باطل باشی

    گر چه راهی‌ست پر از بيم ز ما تا بر دوست

    رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی

    حافظا گر مدد از بخت بلندت باشد

    صيد آن شاهد مطبوع‌شمايل باشی



    Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
  • «««««🍷می‌بهـا»»»»»

    غزل نمره ۴۵۵

    فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن

    عمر بگذشت به بی‌حاصلی و بوالهوسی

    ای پسر جام می‌ام ده که به پيری برسی

    چه شکرهاست در اين شهر که قانع شده‌اند

    شاهبازان طريقت به مقام مگسی

    دوش در خيل غلامان درش می‌رفتم

    گفت: ای عاشق بيچاره تو باری چه کسی؟

    با دل خون‌شده چون نافه خوشش بايد بود

    هر که مشهور جهان گشت به مشکين‌نفسی

    لَمَعَ البرقُ من الطّورِ و آنَستُ به

    فَلعلّی لَکَ آتٍ بشهابٍ قبسی

    کاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش

    وه که بس بی‌خبر از غلغل چندين جرسی

    بال بگشا و صفير از شجر طوبی زن

    حيف باشد چو تو مرغی که اسير قفسی

    تا چو مجمر نفسی دامن جانان گيرم

    جان نهاديم بر آتش ز پی خوش‌نفسی

    چند پويد به هوای تو ز هر سو حافظ

    يَسَّرَ اللهُ طريقاً بک يا ملتمسی



    Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
  • «««««🍷می‌بهـا»»»»»

    غزل نمره ۴۵۴

    مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن

    ز کوی يار می‌آيد نسيم باد نوروزی

    از اين باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی

    چو گل گر خرده‌ای داری خدا را صرف عشرت کن

    که قارون را غلط‌ها داد سودای زراندوزی

    ز جام گل دگر بلبل چنان مست می لعل است

    که زد بر چرخ فيروزه صفير تخت فيروزی

    چو امکان خلود ای دل در اين فيروزه‌ايوان نيست

    مجال عيش فرصت دان به فيروزی و بهروزی

    سخن در پرده می‌گويم بهار و گل غنیمت دان

    که بيش از پنج روزی نيست حکم مير نوروزی

    طريق جستن چيست؟ ترک کام خود گفتن

    کلاه سروری آن است کز اين ترک بردوزی

    ندانم نوحه‌ی قمری به طرف جويباران چيست

    مگر او نيز همچون من غمی دارد شبانروزی؟

    جدا شد يار شيرينت کنون تنها نشين ای شمع

    که حکم آسمان اين است اگر سازی و گر سوزی

    می‌ای دارم چو جان صافی و صوفی می‌کند عيبش

    خدايا هيچ عاقل را مبادا بخت بد روزی

    به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم

    بيا ساقی که جاهل را هنی‌تر می‌رسد روزی

    به بستان شو که از بلبل رموز عشق گیری یاد

    به مجلس آی کز حافظ سخن گفتن بیاموزی



    Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
  • «««««🍷می‌بهـا»»»»»

    غزل نمره ۴۵۳

    فاعلاتن مفاعلن فعلن

    ای که دايم به خويش مغروری

    گر تو را عشق نيست معذوری

    گرد ديوانگان عشق مگرد

    که به عقل عقيله مشهوری

    مستی عشق نيست در سر تو

    رو که تو مست آب انگوری

    روی زرد است و آه دردآلود

    عاشقان را دوای رنجوری

    بگذر از نام و ننگ خود حافظ

    ساغر می طلب که مخموری



    Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations